نگاشته شده توسط: naturedasht | فوریه 28, 2012

اسکار برای تو،… خاطره برای من…

اسکار برای تو،… یه مشت خاطره برای من…

 دوباره فلش بک… دوباره نوستالژی …

یاد فرهادی با ریش پرپشت و عینک ته استکانیش با خنده های بعد از اتود زدنها به خیر…

یاد خاک بار زدنها واسه دکور صحنه، و گذشتن از وسط پلی تکنیک  با پیت حلبی به عشق تاتر به خیر…

یاد نرده های زنگ زده ی فوق برنامه پلی تکنیک و اون اتاق تمرین اولی که همش بوی قرمه سبزی میداد به خیر…

یاد اولین باری که دورهم نشسته بودیم و نمایشنامه در دست، اصغر ازمون خواست تو یه کاغذ بنویسیم چه نقشی دوست داریم برداریم، به خیر…

یاد اتاق تمرین جدید تو ابوریحان که به زور از دهن گرگ در آوردیم و یونولیت چسبوندن ها وخاک خوردن هاش  به خیر…

یاد پا شدن ، رفتن های اصغر همون اول تاتر، تاتری که رفته بودیم با بچه های گروه، تو تاتر شهر ببینیم، به خیر…

یاد زیر زیرکی «اصغر اصغر» گفتن هامون و قطار و جشنواره ی مشهد به خیر…

  یاد دیر رسیدن های من سر تمرین و صحنه، «نه» به خیر… پشیمونم و دلم میگیره هر وقت یادش میفتم….@

 یاد همه ی اونایی که بیشتر از من، تو اون گروه تاتر رویاییمون زحمت کشیدن و مایه گذاشتن به خیر…

 یاد پاتوق مون، قهوه خونه ی چهار راه کالج (حاجی ام که فوت کرد در ضمن !!) و راه افتادن ها آخر شب بعد تمرین تاترو آواز خوندن جلوی خوابگاه خواهران، به خیر…

 الان سالها از اون زمانها میگذاره… اما  هنوزهیچ خوشی ای به لذت اون روزهای سخت ندیدم… یا ما  بدشانسیم، یا روزگار خوشیاش ته کشیده… :]

 به امید دیدار…

ح. چ. اوج، شهری فسقلی در شمال کالیفرنیا

دوشنبه ۲۷، فوریه ۲۰۱۲

نگاشته شده توسط: naturedasht | مه 19, 2009

دور هم باشیم…

روانش شاد، صادق هدایت، عظمتی‌ بود اونم اون موقع. الان درک می‌کنم اون بنده خدارو.  چیزهایی هست که بعضی‌ وقتا تنفس رو کم عمق میکنه برای آدم. بخصوص اگه خودتو یه دانشجوی لژیونر بدونی، که دوست داری آخرش واسه تیم ملی کشورت بازی کنی‌، نه کسی‌ که نمک‌گیر خاک اغواگر قارهٔ نسبتا جدید شده باشه یا بخواد بشه. به غیر از افکار بعضی‌ و بلاهت آدمی در کلّ، دلتنگی‌ نبودن با دوستان خواص و خانواده هم مطلبیه، که با افزایش ضخامت پوست به عنوان تنها راه  درمان نسبت معکوس داره.

میخواستم دوستان قدیم و خونواده بدونن که همیشه گوشه این قلب مال اوناست. فعلا چند تا عکس از خونواده ميذارم. نوع کار با بقیه نوشته‌ها فرق میکنه. ولی‌ به هر حال مارو درک کنین،این دل بدمصب هم دل داره آخه…

روانش شاد، صادق هدایت، عظمتی‌ بود اونم اون موقع. راستشو  بخواین، چیزهایی هست که بعضی‌ وقتا تنفس رو کم عمق میکنه برای آدم. بخصوص اگه خودتو یه دانشجوی لژیونر بدونی، که قراره آخرش واسه تیم ملی کشورت بازی کنی‌، نه کسی‌ که نمک‌گیر خاک اغواگر قارهٔ نسبتا جدید شده باشه یا بخواد بشه. به غیر از افکار بعضی‌ و بلاهت آدمی در کلّ، دلتنگی‌ نبودن با دوستان خواص و خوانواده هم مطلبی، که با افزایش ضخامت پوست به عنوان تنها راه دارمان نسبت معکوس داره.میخواستم دوستان قدیم و خونواده بدونن که همیشه گوشه این قالب مال اوناست. واسه همین فعلا چند تا عکس از خونواده می‌گذارم. به هر حال مارو درک کنین،این دل بدمسب تنگ می‌شه آخه…
نگاشته شده توسط: naturedasht | مه 17, 2009

چایی تازه دم، یا دسته بندی تحلیلی دخترها

tea1عنصر «چایی تازه دم» تو زندگی‌ ما ایرانیا نقش پر رنگیو بازی میکنه. از خواستگاری گرفته که نشانه ی رضایت اولیه‌ی  طرف عروسه، تا نشانه ی ابراز محبت بین آدمها مثلا بین افراد خونواده، (مامانم میگفت «چایی اي که حمید دم کرده، خوردن داره!…البته شوخي ميكرده، تابلو!). یا سر کار، سر مزرعه ، و غیره…

 

حالا واسه اینکه امیدوار بشه بود كه تو زندگی‌ ازهمنشین براي چایی تازه دم محروم نخواهیم بود، بد نیست یه تجزیه تحلیل مختصری از انواع دختر‌های موجود داشته باشیم. برای اطلاعات دقيقتر به فال حافظ مراجعه کنید. لازم به ذکره که بعضی‌ از اینها، معادل پسر هم دارن، که ما فعلا بهش اینجا کاری نداریم…

و اما بر اساس مشاهدات بنده، دسته بندی از این قراره که:

۱- دختر فداکار و مهربون: کمه، ولی‌ هست. فقط مواظب باشید به جای مهربون، مهرطلب نباشه.

۲- نسل دومی (سکند جنریشن): ساکن لس آنجلس و حومه، اعتماد به نفس هزار تا، فهم و درک هیچی‌. هیکل، مونیکا بلوچی، اخلاق، جادوگر پیر.

۳- کرم کتاب: پایگاه دادهٔ اسامی شخصیتهاي رمانهای معروف، معمولا سیار در توّهم

۴- تجریدی: دست به سیا‌ه سفید نزده، آشپزی و کار خونه مال کارگره که در آینده شامل شوهر هم می‌شه.

tea2۵- عاشق پیشه: جلوی پسری که دوست دارن کارایی ذهنیشون به صفر میل میکنه…مهم نیست که پسره بخوادشون یا نه، با کس دیگه یی دوست باشه، علاف و بی خاصیت باشه يا نه، انتظار میکشن که پسره یه بار از ده متریشون رد بشه…تیریپ گیر سه پیچ معکوس…

۶- از دست رفته: برخی‌ ازمرتبطین به[…]: آنکس که نداند و نداند که نداند، در جهل مرکب ابد الدهر بماند…

۷- با‌مرام: موقع حساب کردن صورتحساب، حداقل یه تعارف میزنن…

۸- کوچولو: بچه موندن و دنبال پدر میگرد که مواظبشون باشه.

۹- مادر بزرگ: میخوان طرف بچه‌شون باش و مادری کنن و البته کنترل…

۱۰- پول‌پرست: به خاطر پول با آدما دوست میشن، سن و قیافه کمتر از پول مهمه. و اگه رستوران معمولی‌ ببرنشون به بهانه‌ی اینکه طرف لارج نیست باهاش به هم میزنن.

۱۱-  جا افتاده: یک کیس خوب برای روابط جدی، «منو با خودت ببر» با صداي گوگوش. اخلاق، فاطمه‌ی زهرا، هیکل، آنجلینا جولی ‌…  ، هر چند تومحاسبه‌ی زمان کمی‌ کم‌کاری کردن، بعضیاشون واقعا دخترای خوبین…

۱۲- ازهمه ‌باهوشترون: به عنوان مثال بعضی‌ از فارغ التحصیلهاي […]، که ترکیب اين دو معمولا یه موجود انتزاعی میسازه که به خاطر محیط و شبکه ی بسته یی که توش بودن، امید به همراهی و درک متقابل ازشون کمی‌ انتظار بیجاييه … فرض میکنن طرف مقابل اونقدر خنگه که هر خزعبلی رو بگن باورش میشه، و بعد تو دلشون بهش میخندن. جالب اینه که ترفندشون معمولا نخ نماست و البته اینقدر مغرورهستن که بعد از خراب شدن رابطه متوجه این چیزا نشن یا به روی مبارک نیارن. با این حال، اگه یه دونه بينشون سالم در بیاد واقعا میتونه مفید باشه؛ هم واسه خودش هم جامعه‌ای كه کلی‌ روشون حساب کرده بوده…

۱۳- متعادل:  قدر فرصت هاشو میدونه، آدم شناسه، مورد‌های خوبو الکی‌ نمیپرونه، مادیات قلقلکش نمیده، و تو سریال «سکس ا‌ند د سیتی» فکر نمیکنه همیشه حق با «کری» هستش. نمیدونم چرا شماره‌ی این که خوبه باید۱۳ بشه!

نگاشته شده توسط: naturedasht | مارس 16, 2009

مدیریت پرتقالی

دیروز با خواهرم تلفنی صحبت میکردم. می‌‌گفت کتابی رو که ۱-۲ سال پیش خریده بوده هزارو پونصد تومن، الان دیده که شده ده هزار تومن. بقیه ی چیز‌ها هم  قس علی‌ هذا. از این طرف، من دیشب یه کتابیو از سانتامونیکا خریدم، شد چهارده دلار، که اگه کارت عضویت داشتم ده درصد هم تخفیف میخورد بهش. ظاهرا تو ایران مردم خریدشون با قیمت آمریکا یکیه، و در‌آمدشون یک پنجم اینجا و بلکه کمتر. و ما در‌بارهٔ گامبیا، یا موزامبیک صحبت نمی‌کنیم. قصه، قصهٔ کشوریه که «فعلا» سومین دارنده ی نفت و دومین دارندهٔ گاز دنیاست. اما اینجا ظاهرا از قضیهٔ «دارندگی برازندگیست»، خبری …بگید…نیست! وقتی‌ با پول نفت ۱۵۰ دلاری با مدیریت کشور -در حد تیم ملی‌-، پرتقال و جانماز چینی‌ وارد بشه، چه انتظاری بهتر از این وضع پریشان و اسف بار…kerme-ketab

یه نکته ی جالب فراجناحی که هست، اینه که از لحاظ فرهنگی‌ هیچ ارزشی برای «مدیریت» وجود نداره. زمانی‌ که من در ایران در شرکتهای خودرو سازی کار میکردم، با اینکه این صنعت مثلا از پیشروترین صنايع کشور بود، ولی‌ تقریبا تمام مدیران ارشد مهندس بودن… به عنوان نمونه مدیرعامل ایران خودرو که دیگه قرار بود آخرش باشه، پی-اچ‌-دی در مهندسی داشت، و نه بیزنس، یا حداقل تلفیقی از اینها….کسی‌ هم به اون صورت به وجود متخصص در زمینه ی بازار یابی‌، یا مشتری، و از این قبیل احساس نيازنمیکرد . و همین باعث میشد که تو مناقصه‌ها و رقابت‌های بین‌المللی کم بیارن.

اینجا اما، حتی دانشگاه‌ها رو هم به چشم یه بنگاه اقتصادی نگاه می‌کنن، که باید درامد زا باشن، و مستقل. حال ما تو ایران ترجیح میدیم هرچیزی مجانی‌ باشه و برای حضرت عباس، و اگه یه فرد استثنایی مثل شهرام جزایری یا کرباسچی ، خواست کار اقتصادی با بازده کنه قطعا کلاهبرداره و دمش باید قیچی بشه ….بی‌ برنامگیهای موجود هم بی‌ تاثیر از این فرهنگ نادرست نیست.

mismng1دانش مدیریت یه علمیه که باید مثل مهندسی یا طب آموزش جدی داده بشه و سالها درش کار تخصصی انجام بشه، نه اینکه با سعی‌ و خطا بخوایم بی‌ دانشی در اون زمینه رو جبران کنیم و فکر کنیم همه چی‌ حل… این شاید همون چیزی باشه که یهودی‌ها رو از بقیه متمایز کرده، و همینطور به نسبت جوامع غربی رو از جوامع درونگرایی مثل کشور ما که هنوز اشعری گری و رگه‌های دنیاگریزی درون دیده می‌شه و برداشت عمومی‌ از عرفان و اشراق در حد «کاردنیا رو به دنیادوستان وانهادن» خلاصه می‌شه.

نگاشته شده توسط: naturedasht | فوریه 28, 2009

قواعد بازی

اصغر فرهادی هم همونطور که حدس میزدیم معروف شد. البته معروف بود، معروف تر!

جایزه ی خرس نقره‌ای جشنواره ی برلین رو بردن به هر حال افتخار خیلی‌ بزرگیه …

(یه خورده چیزای بیشتر در باره ی اصغر فرهادی رو اینجا بخونید: http://www.roozonline.com/archives/۲۰۰۹/۰۲/post_۱۱۷۷۰.php)

asghar-1

برای موفق شدن در هر حدی باید با قوانین بازی اون محیط و جامعه آشنا بود و اونا رو رعایت کرد. شیخ اصغر فرهادی که فعلا ما این افتخارو داریم که یه چند سالی‌ کارگردان گروه تاتر ما تو پلی‌تکنیک بوده (و شاید هم یه روزی اون به این افتخار کنه که کارگردان  «ما» بوده تو اون گروه تاتر!..) یکی‌ از کسایيه که حالا علاوه بر استعداد هنری و این چیزا با قواعد بازی تو ایران آشناست… و مهمتر از اون میتونه از شر ایرادهای فلسفی‌  وارد  به این بازیها خودشو خلاص کنه…

این همون چیزیه که بعضی‌ وقتا آدما باهاش راحت نیستن. به هر حال هر کدوم از ما برای زندگی‌ معمولی‌ هم باید یک سری قوانينی رو تو جامعه رعایت کنیم. حد رعایت این قانونها البته شخصیه، و برای هر کس متفاوت… این همیشه یه سوال مهم بوده برای من که حد این قضیه کجاست که هم اصول اخلاقی‌ و انسانی‌ که بهشون اعتقاد داری رعایت بشن، وهم اون تاثیر و موفقیتی که میخوای حاصل بشه…

تو یه سری شرایط این تصمیم گیری خیلی‌ مهم می‌شه، به خصوص وقتی‌ آدما بزرگترن ( از لحاظ مقام اجتمأعی، و تاثیر گذاری، و …). مثلا، آقای منتظری که یک زمانی‌ قائم مقام رهبری بود، در مقابل اعدام‌های گروهی زندانیان سیاسی بعد از جنگ رسما مخالفت کرد و نهایتن «کمیته‌های عفو» که با پا فشاری اون ایجاد شد، منجر به نجات افرادی از قبیل تقی‌ رحمانی و خیلیهای دیگه از ملی‌ مذهبی‌‌ها شد. اما همین مساله باعث شد که از مقام نایب رهبری کنار گذاشته بشه…در صورتی‌ که اگه میموند و رهبر میشد، شاید تا الان تونسته بود بیشتر مفید باشه.

به هر حال، داستان درباره ی اصغر فرهادی بود که انتخاب هاش تو زندگی‌ حرفه ای و رعایت قواعد بازی، جوری بوده که تونسته به سرعت راه خودشو باز کنه، و لیاقتشم البته داره.

اما، فرهادیهای دیگه هم تو راه هستن، و من شدیدا معتقدم که بین اونایی‌ که من میشناسم، هستن کسایی که لیاقتشون بارها بیشتر از این «میلیونر زاغه نشین» ساز‌ها هستش. امیدوارم که یه روزی تو کودک تاتر، اون بالا ببینیمشون.

نگاشته شده توسط: naturedasht | نوامبر 25, 2008

اولین زن روزنامه نگار ایران

به قول خارجیا، الوعده وفا! اینم اون مطلبی که قولشو داده بودم…

دوستان مشروطه خوان حتما میدونن که:

اولین زن روزنامه نگار ایران، ۱۱ سال پیش از امضای فرمان مشروطیت در روزنامه‌های مختلف از جمله حبل المتین، مطلب مینوشته… در سال ۱۳۱۲ ه.ق.(؟)، «دبستان دوشیزگان ایران» رو راه انداخت که اولین مدرسه ی دخترانه ایران بود. بعد از یک ماه تعطیل شد، به این خاطر که گفتند عنوان شهوت‌انگیزی داره. خوب حتما داشته دیگه…@

بی‌ بی‌ خانم استر‌آبادی معروف به «ملا باجی»، همسر موسی‌ خان وزیری از بریگاد قزاق و مادر هفت فرزند بود. حدس میزنید کیا‌؟؟

یکی‌ کلنل علینقی وزیری استاد موسیقی‌ و آهنگسازی قرن اخیر و اون یکی‌ هم حسن وزیری، نقاش معاصر بود.

اینا همه ی کارهایی که این اسطوره کرده نیست. یه زمانی‌ (مثل اینکه حدود ۱۲۸۸ ه.ق.) یه آقائی از شاهزاده‌های قاجار، کتابی نوشته به اسم «تأدیب النسوان» که از اسمش معلومه، حرف حسابش چیه… بگذریم از اینکه چقدر جای این کتابها این روزا خالیه … (لنگه کفشو بذار،شوووخی کردم!) …. کاری که این خانم میکنه و واقعا قلب آدمو از جا میکنه اینه که اون موقع، (تصور‌شو بکنید، «اون موقع!») میاد یه کتاب می‌نویسه به اسم «معایب الرجال» که جوابیه به کتاب مذکور و مشت محکمی به خوانندگانش . از همون موقع بود که تو دار‌الفنون رشته ی دندانسازی رو به خاطر نیاز شدید جامعه به سایر رشته‌ها اضافه کردن…(@)

خلاصه، اگه یه کسی‌ فرزندی مثل کلنل علینقی وزیری تربیت کنه، حقشه که قسمتی‌ از تاریخو بهش اختصاص داد، چه برسه به اینکه، این همه کارای خفن هم کرده باشه… واقعا حیف که زن نیستم، و گر نه واسه پیدا کردن الگو جای دیگه نمی‌‌رفتم…

روحش شاد…

نگاشته شده توسط: naturedasht | نوامبر 24, 2008

خط نگاره های ابراهيم حقيقی، با اشعار حافظ

khat-32

این «تابلو»‌ها رو که نوشته هاش خیلی‌ هم «تابلو» نیست، بیاید با هم رمز گشاییی کنیم…

من یکی‌ دو تاشو شروع کردم،..

با تشکر از خانوم لادن پارسی، در بی‌ بی‌ سی‌ فارسی‌،…(چه با قافیه!)

khat-1فغان که بخت من …

مرا مهر سیه چشمان…khat-4khat-5

khat-2

نگاشته شده توسط: naturedasht | نوامبر 10, 2008

اوباماي ما

چند روزی هست که هر جا رو میبینی‌، یه مطلبی در باره ی اوباما نوشته شده. خوب این سوال پیش میاد که، پس ناتوردشت چی‌؟!

barak12

اوباما بی‌ تردید یه رئیس جمهور استثنایی یه تو تاریخ آمریکا. و این استثنایی‌ بودن اول از همه به نژاد و رنگ پوستش برمیگرده.  همه ی سیاها یا به عبارت دیگه آفریقایی-آمریکاییها، هیجان زده هستند…خیلی‌ زیاد. حق هم دارن. هر کسی‌ جای اونا بود همین حس او داشت. وقتی‌ درباره ی این انتخابات و پیروزی اوباما با یکی‌ از کارمندای دانشگاه که یه مسولیتی تو بخش آموزش راه دور دانشگاه داره و سیاهپوستم هست صحبت میکردم، میگفت که باور کردنی نیست براش که میبینه این راه طولانی از برده بودن تا نفر اول کاخ سفید شدن طی‌ شده باشه…میگفت تو محله شون، دو سه شب گذشته مردم تا صبح بزن و بکوب داشتن. هنوز هیجان زده بود و وقتی حرف میزد اشکو میدیدی که تو چشاش حلقه زده…میگفت داره فکر میکنه اگه بتونه برای مراسم تحلیف با نوه هاش بره واشینگتن دی سی‌.

فردای شمارش آرا، با یکی‌ از همکارای سفیدپوست امریکاییم که مرد مسنییه تو آزمایشگاه صحبت میکردم. طرفدار مک کین بود، به خاطر تجربه ش و خیلی‌ شاکی‌ از نتیجه.  میگفت اوباما با حرفای قشنگ رأی خیلی‌ از جوونا و خانوما رو جمع کرده…سیاها هم که طبیعتا به اون رأی دادن. چرا که یه انتخابات نژادی بوده…


barak3مصاحبه‌های تی وی پرشده از صحنه‌های فیلم فارسی‌… دیگه گریه کردن گزارشگر، بازیگر، بازیکن، میهمان، تهیه کننده، حمل و نقل، آشپز برنامه،… که اکثرا هم سیاه پوستن یه کلیشه ی تکراری شده… مجری‌های سیاهپوست تی ویو که میبینی‌ همه تو آسمون هفتمن، چرا که حالا احساس مالکیت هم بهشون دست داده. قشری الان احساس مالکیت میکنه که خیلی‌ از هنجارهاشون، برای افراد دیگه جامعه ناهنجاری حساب میشه. اینو اگه با عقده‌های فروخفته ی در طی‌ سالیان متمادی و خشم درونی‌‌ای که از سفیدا دارن رو کنار هم بذاری چشم انداز چالشناکیوشکل میده. در عین حال خوبیایی هم داره…حتما داره…مثلا حداقل در ظاهر قراره که رفتار بهتریو با ایران از طرف آمریکا شاهد باشیم، وضع بودجه‌های آکادمیک بهتر خواهد شد، و یه سری چیزای مبهم در باره ی قشر متوسط مثل ما دانشجوها…باید منتظر بود…


این انتخابات یه شباهت‌هایی‌ با انتخابات سال ۱۳۷۶ ایران داشت، از لحاظ میزان شور و حال و هیجان و این چیزا…اینجا مردم ساعتها تو صف بودن، که با توجه به اینکه از هفته‌ها قبل خیلیها رأیشونو داده بودن، از لحاظ میزان استقبال بی‌ سابقه بوده، …

با این حال، تفاوتهای بنیادی هم  این دو انتخابات با هم دارن که تو بخش بعدی بهش میپردازم…

با من باشید،…

نگاشته شده توسط: naturedasht | اکتبر 27, 2008

کشف و شهود (۲)

تو جامعه ی ایرانیهای آمریکا، و مشخصا لس آنجلس، که یکی‌ از بزرگترین و قدیمیترین مجموعه ي ایرانیهای خارج از کشور رو تو خودش جا داده، میشه حداقل سه نسل رو دید…

۱- اونهایی که قبل از انقلاب برای کار یا درس اومدن…و همون سالهای قبل از انقلاب موندگار شدن..تو اون سالها که بر نگشتن به ایران اینقدر به اندازه ی الان مد نبود، اینکه کسی‌ بمونه معلومه یا چندان ارتباط عاطفی و محکمی با وطن و پیشینه ش نداشته، یا به دنبال سطح بهتر زندگی‌ اینجا، شغل، آب و هوا،..بوده که البته منطقیه! مگه اینکه عاشق یا شیدای چیزی بخوای باشی‌…

۲- سری دوم آدمهایی که به خاطر انقلاب و طبیعتا شرایط خاص ایجاد شده، که امنیت جانی و شغلی‌ در اولویت قرار میگرفت، از ایران خارج شدن.  این افراد عموما یا سرمایه دار بودن یا به دلیل موقعیت شغلی‌ امكان موندن تو ایرانو نداشتن… که این نوع مهاجرت البته هنوز هم ادامه داره و خواهد داشت، ولی‌ با شدت کمتر نسبت به اون برهه…

۳- بعد از اینکه غوغای جنگ فروکش کرد و آرزوی زندگی‌ بهتر به جای زنده موندن خودشو نشون داد، موج جدیدی شروع به مهاجرت کردن که هدفشون درس خوندن بود و کلید سفرشون هم ویزای اف-۱ نه گرین کارد. جوونایی با پیشینه ی کاملا متفاوت از دو گروه قبلی‌، بچه هایی که زمان جنگ از شربت شهادت ننوشیده بودن، چون سنشون اقتضا نمیکرده، یا هرچی‌…

در حال حاضر، به دلیل محدودیت‌های موجود و استثنایی‌ برای ایرانیها، مسافرت به آمریکا مثل رفتن به کوه قاف شده وفقط در شرایط خاصی‌  كه باشي میتونی‌ در موردش فکر کنی ‌…

به خاطر همین مصايب بسیار، و اینکه تازه بعد از این همه کوه بیستون کندن، معلوم نیست چه آش دهن سوزی انتظارتو میکشه…خیلیا که حتا ممکنه وجودشون واسه اینجا و دیدن اینجا واسه خودشون لازم باشه، قید اینجا رو میزنن…

(تو پرانتز،لزوما موندن اینجا واسه همهٔ عمرمیتونه نباشه. اما، صرفا دیدن اینجا مثل هر جای دیگه ای كه‌ میتونه مفید باشه…)

نمیشه شرافتمندانه گفت که آقا من یه آدم معمولیم و میخوام ایران زندگی‌ کنم، اما مثلا واسه یه مسافرت کوتاه میخوام یه سر برم آمریکا…حتما باید از فلان مذهب باشی‌، یا موسیقی‌ زیر زمینی‌، رقص روحوضی، زندانی سیاسی، چیزی… خلاصه باید یه بامبولی برای سوار کردن داشته باشی‌…

دانشجووها هم- مثل این بنده- که با ویزای دانشجویی و کلی‌ بدبختی و اضطراب میان، اکثرا مال چن تا دانشگاه خاص هستن که اونا رو تو یه قشر محدودی از جوونا جا میده که معمولا از یه سری چیزای خاص فقط سر در میارن…عليرغم اعتماد به نفس انگشت‌به‌دهان‌نگاه‌داری که بعضیاشون دارن… به هر حال اكثرا آدمایی بودن که یه عمر، اولویت اول زندگیشون درس خوندن بوده…واسهٔ همینم آدم باحال و اهل دل اصیل و واقعی‌ بینشون کم پیدا میشه…حداقلش اینه که باید فانوس‌به‌دست بگردی…خیلی طولانی ‌….

من می‌بینم که از کشورهای معمولی‌ دیگه، مثلا کره یا تایوان، طرف هر موقع حال کنه دست نامزدشو میگیره میاد آمریکا ماه عسل، و بعد برمیگرده… دانشجو میاد سه ماه تحقیقش و میکنه،و یه چیزای دیگه که بلکه مهمتر از اون درسش هست رو هم یاد میگیره، و بعد به همون هند یا چینش برمیگرده…

حالا حرف اصلی‌ اینجاست که همین ایزوله بودن کشور و محدودیت مسافرت به خارج، باعث شده که اجتماع‌های ایرانی‌های خارج از کشور نمونه ی درست آماری از کل ایران و ایرانیهای داخل نباشه و ويژگي هاي خودشو داشته باشه…

اگه این مشکل ایزوله بودن کمتر بشه، اونوقت میشه طیف وسیعتری از ایرانیها رو تو آمریکا دید..به خصوص اون دوستان فرهيخته که واقعا جاشون خالیه. این هم برای جامعه ی داخل ایران خوبه و هم برای ایرانیای اینجا که در نهایت به شناخت بهتری از هم و درک بالاتری از زندگی‌ برسن…

نگاشته شده توسط: naturedasht | اکتبر 26, 2008

بر اساس عشق و درک…

شاه ادامه داد: «بریتانیایی ها به سیستم سیاسی خود مفتخرند و ایرانی ها هم به سیستم سیاسی خود. ایران مانند یک خانواده در حال توسعه است، نه بر اساس نفرت طبقاتی بلکه بر اساس عشق و درک.»

اين عبارت شما رو ياد چي ميندازه؟ @

Older Posts »

دسته‌ها

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.