من معتقدم، اگرنسبت به سرنوشت سرزمين مان حساس هستيم ( به عنوان سرمايه ي مشترك)، همه ي ما و تك تك ما بايد هوشمندانه تلاش كنيم. خود رابسازيم، آگاه شويم و ديگران را آگاه كنيم.
8 سالي درپلي تكنيك تهران وصنعتي شريف مهندسي مكانيك خواندم؛ و اين همراه بود با كسب تجربه در زمينه هاي گوناگوني چون تاتر، كوه نوردي و فعاليتهاي اجتماعي.
ميدانيد كه بعضی وقتها، ۷-۸ سالي هم كار درصنعت خودرو، سيمان، جرثقيل وساختمان سازي، كه مقداريش هم همزمان با دانشگاه بوده، آدم را به سمت درب خروجی و پرواز براي ادامه ي كنجكاوي و تحصيل در مقطع پي اچ دي مي كشاند. ولو اینکه این سفر موقتی باشد؛ همراه با یک آرزو مثل جاناتان، مرغ دریایی…
به هر تقدير، فعلأ از شهرفرشته ها يا لس آنجلس به طور زنده در خدمت هستم.
با آرزوی نور و خیر برای تمام موجودات…
سلام به استاد حمید چابک
خبرنگار قوت مردگان
مهندس ته دنیا
خواستم بهت از اینور دنیا به اونور دنیا -ینکه دنیا میگن بهش یا همون شهر فرشته ها که توش هستی – سلامی گفته باشم . شاید قیافه ما یادت نیاد ولی قلیون و چائی قهوه خانه کالج یادت نمی ره ….من بودم مهدی کاظمی و شما استاد!
توسط: رضا رجائی در دسامبر 30, 2007
در 4:41 ب.ظ.
داش رضاي رجايي،
ممنون!
من هم خدمت شما سلام دارم. اگه هنر نقاشيم ياري مي كرد، چهره ات رو مي كشيدم مي فرستادم. قلیون و چائی قهوه خانه کالج هم كه ديگه به عناصر اسطوره اي گروه ما پيوستن. :-
توسط: naturedasht در دسامبر 31, 2007
در 2:21 ب.ظ.
سلام حمید جان
تو اونجا و ما اینجا، دنیا کوچیکه اما فاصله ایران روز به روز با بقیه دنیا بیشتر میشه.امیدورام روی فاصله های بین ما تاثیر نذاره.
آگاهی ما از خود و دنیای اطراف و انتقال اون به سایرین یکی از راههای کاهش فاصله هاست.
تو شروع کن و کشف و شهودتو تو ینگه دنیا بریز بیرون تا منم پات به پات بیام عزیز.
با آروزی موفقیت
توسط: سیاوش در ژانویه 11, 2008
در 7:31 ب.ظ.
چاکر داش حمید گل , استاد بزرگ خودم و خیلیا
داداش چند روز پیش از کنار همون اسطوره گاه (چار را کالج خودمون) رد شدم بد فرم یادتو کردم . دلم لک زده واسه اونجا نشستن با برو بچ با عشق روزگار از جمله خودت که سرور و سالار عاشقای عالمی , برگزاری رسمی ترین نشستها و جلسات سازندگی و هنری و فلسفی و اجتماعی و اقتصادی و … یه نتیجه گیری و یه تصمیم گیری و یه اراده و یه جزم عزم و یه ترکوندن!
میخوامت استاد بزرگ عشق و فلسفه.
توسط: مهدی کاظمی در سپتامبر 3, 2008
در 8:08 ب.ظ.
سلام رفیق……. آقا در راستای کاهش فاصله ها ما قدم اول رو برداشتیم…….. یا حق..
توسط: احمد در سپتامبر 4, 2008
در 7:02 ق.ظ.
سلام بر حاج حمید خان چابک
خوب هستی حاجی؟ ایام به کامه ای ناتور دشت؟
تو ناتوره کدوم دشتی؟ دشت لوت؟ دشت کویر؟ دشت ارژنگ؟ دشت کالیفرنیا؟
ناتور هر دشتی که هستی فرقی نمیکنه ما که خیلی بهت ارادت داریم.
توسط: احسان در سپتامبر 7, 2008
در 7:11 ب.ظ.
آقا این پیاچدی منو به یاد پیاچپی میندازه! حالا اگه گفتی چرا؟! بعدا برات تعریف میکنم
توسط: erghezi در مه 20, 2009
در 4:09 ق.ظ.
چرا؟ شايد چون هر دوشون از مد ميفتن؟
توسط: naturedasht در مه 20, 2009
در 4:46 ق.ظ.
ماجرا از این قراره که یکی از نزدیکا اومده بود و من رو جلوی بابا و مامان نصیحت و موعظه که آره پسر گلم دانشگاه آزاد مدرک گرفتی برو برای ارشد سراسری با معدل بالا قبول شو و از اونجا هم برای پیاچدی. البته به پیاچدی که رسید، گفت باید بری خارج و اینکه تو همه امکانات رو هم داری و اگه از همین الان روی این موضوع فوکوس کنی کار اصلا سختی نیست! بعدم میشی استاد دانشگاه و یه زندگی آبرومند و یه شغل خیلی خوب که حقوق بخور و نمیر خوبی هم داره! منم که همینطوری داشتم نگاش میکردم، نزدیک بود بگم بعدش چی میشه!؟ بعد اینکه استاد شدم باید چیکار کنم؟ که نمیدونم چی شد گفتم بله بله من خودم قبلا رو پیاچپی فوکوس کرده بودم! راهنماییهای شما رو هم حتما تو برنامه لحاظ میکنم:)
توسط: erghezi در مه 21, 2009
در 3:15 ق.ظ.
ها ها..
خدا بود…
مهم ظاهراً اینه که آدم رو یه چیزی تمرکز کنه دیگه/…
توسط: naturedasht در مه 21, 2009
در 11:38 ق.ظ.
سلام
داشتم در مورد کتاب ناتور دشت سرچ می کردم که گوگل وبلاگ شما رو هم پیشنهاد داد! با اینکه اون چیزی که دنبالش بودم نبود ، اما از نوشته ها خوشم اومد بهم کمک می کرد دید یک آدمی در شرایط مشابه خودم در چندین سال بعد رو تصور کنم و جالب بود
اگه یه نقد و نظر راجع به ناتور دشت بگی که به من انگیزه و اشتیاق خوندنش رو بده ممنون میشم
– فرزانه ، یه دانشجوی سال سومی دانشکده فنی که تا حالا کتاب نخونده اما می خواد با تاخیر زیاد شروع کنه
توسط: فرزانه در اوت 29, 2010
در 7:47 ب.ظ.
سلام،
مرسی از لطفتون، من البته خیلی وقته ننوشتم… سرم شلوغه خیلی…
در باره کتاب خوندن، یه نویسنده ی معروفی گفته بود که «من بعد از ۳۵ سال نویسندگی دارم به این نتیجه میرسم که خوندن مهمترین کار زندگیه…».
در باره ی ناتوردشت، خیلی صحبت شده… من هنوزوقت نکردم یه مطلبی درباره ش بنویسم… حالا که شما یادآوری کردید، یه روزسر فرصت این کارو میکنم…
به طور خلاصه اینکه، این کتاب به نظر من شاید ازبهترین رمان های نیمه ی دوم قرن بیستم برای موضوعات جوانان باشه … سالها تو دبیرستان های امریکا تدریس میشده، حتا الان هم فکرمیکنم بخشی از کتابی درسشون باشه.. موضوع اتفاقات نسبتا رک و صریح ۴۸ ساعت از زندگیه یه پسر دبیرستانیه تو امریکا… نویسنده ش هم البته به تازگی فوت کرد. با اینکه شخصیت اول داستان یه پسره، ولی این کتاب برای همه میتونه جذابیت خودشو داشته باشه… ترجمه ی نجفی بهتره تو این ترجمه های موجود…
موفق باشید،
حمید
توسط: naturedasht در اوت 30, 2010
در 6:43 ق.ظ.